رمان "ناشناس" اثر فیُودار داستایِفسکی روسی است. (۱۸۸۱ - ۱۸۱۱ میلادی) ترجمهی آقای حمیدرضا آتشبرآب و خانم پریسا شهریای او معتقد بود تنها روانِ انسان است که حضور دارد. (ر.ک: ص ۳۱) خودش آزمایشگر سرشتِ انسان در رمانهایش بود. از نظر وی فقط زیبایی، جهان را نجات خواهد داد (ر.ک: ص ۱) درین اثر در ص ۷۱ میگوید: طبع همیشهخشنودی در دنیا وجود دارد که همواره به همه چیز اُنس میگیرد.
از منظر این رمان، روحهای فرومایه به محض این که از زیر یوغِ ستم رها شوند خود ستم میکنند. (ر.ک: ص ۹۰) مثلاً فاما فامیچ (شخصیت منفور داستان) که حاضر شد برای به دستآوردنِ مقام و درآمد، در خدمت یک ژنرال درآید و به درخواست او ادای هر جک و جانوری را درآورَد و به هر کار پلید و شرمآور روی آورَد. حال و حالات برخی از آدمها؛ که مثل یک ستونِ بیاحساس، بیروح ایستادهاند. داستایفسکی همیشه در آثار خود حضور خدای قهار و ناظر و حسابگر را حس میکرد و عذاب و امتحان او را برجسته مینمود. "ناشناس" از نظر من میخواهد با نقد افراد رذل و شُوم، بفهمانَد هر موقعیتِ زندگی در حکم سیستمی است که به صورت پویا باید در حالِ گسترش باشد وگرنه آن فرد نوکر بار میآید و خفت میخرَد و پیِ پچپچه و خبرچینی از این و از آن میرود سرشتش را آلوده میکند. بگذرم. دامنه | ابراهیم طالبی دارابی
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 19:48
از جنداب قم تا امامزاده یحیٰیِ ساری!!! شرحی برین سه عکس که از روی مستند "راهِ آبادی" روستای جنداب سلفچگان شبکهی نور قم انداختم. دارند زعفران برداشت میکنند. از قم که ۴۰ کیلومتر به سمت اراک برانیم، سمت راست نرسیده به سلفچگان، ۴ تا دیگه رانده شود، جنداب میرسیم. دلِ کویرِ شور را زن و مرد این روستا زعفران کاشتند و ۲۵ سال است ازین محصول -که پیازِ بوتهاش را از مشهد مقدس آوردند- برداشت میکنند. زعفران هم، مورد نیاز شدید مردم ایران است زیرا دستکم به چند غذا خصوصاً مهماندهیها حتماً زعفران میزنند.
...
...
خواستم گفته باشم گاه در خودِ محل ما دارابکلا -که زمینش از بس مرغوب است- شب هستهای زمین افتد صبح نوج میزند، ولی سبزی آشی، پلویی، خورشتی و خوردن را حتی میروند از شهر توی بازارروز ساری میخرند! ای وای! ای حوار! لابد میخواهند امامزاده یحیی را هر بار زیارت کنند! و از کوچههای تنگ آن خود را به بازارروز برسانند. از قم بیآموزیم؛ فقط فقه را نه. صِرفاً سوهان کَرهای را هم، نه. کویر را زمینِ زعفران نمودن و کنارِ کوه را به باغِ بادام تبدیلکردن، هم. بگذرم.
۳ عدد کامنت برای این مطلب ثبت شده است
.
.
.
this page doesn't have any Idea yet
پاسخ دامنه را در اینجا باز کنید :
پاسخ دامنه را در اینجا باز کنید :
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 19:48
ویل دورانت (۱۹۸۱ - ۱۸۸۵) در بخش اول کتابش «دربارهی معنی زندگی» ترجمهی شهابالدین عباسی با عنوان "تمنای معنی" گفت انقلاب صنعتی غرب خانه و خانواده را نابود کرد؛ هر اختراعی قدرتمندان را قویتر میکند و ضعیفان را ضعیفتر. غرب خدا را ظاهراً ناپدید !!! کرده است. (ر.ک: ص ۲۴) وی درین اثر اینگونه زیبا به ضرورتِ وجود دین پرداخت که اشتباه است اگر این واقعیت را در نظر نگیریم زندگی معنوی ما همان قدر طبیعی است، که زندگی جسمانی ما. اساساً از نظر ویل دورانت وضع طبیعی بشر "امید" است نه یأس. او با قاطعیت رویهی تمدن غرب را نقد میکرد.ویل دورانت -همان طور که از آن صفحهی بسیار مهمش از روی گوشیام عکس انداختهام- باور داشت دینهای بزرگ از دلِ نیاز انسانها به این که احساس کنند زندگیشان ارزش دارد و سرنوشتشان بیهوده نیست سرچشمه گرفته و شکوفا شدهاند. وقتی چنین ایمانی که مایهی دلگرمی است رو به ضعف گذارَد، زندگی کاستی میگیرد و از یک نمایش روحانی به واقعهای زیستی!!! تبدیل میشود و منزلَت انسان را نابود میسازد. درین شرائط جسارتهای حیاتی انسان که تحسین او را برمیانگیخت، تبدیل به شکّاکیت و تحقیر میشود و در پی آن امید و ایمان، ناپدید و ترس و تردید رویّهی روز میشود.
مستزاد : اینک همان تمدن -که از خدا هیچ باکی ندارد و به قول زندهیاد ویل دورانت ظاهراً ناپدید!!! کردهاند- آنچه پادگان نظامی آمریکا (=اسرائیل) بر سر مردم فلسطین در باریکهی غزه و کرانه باختری میآورد خوشحال است و جانبدار. دنیا تا این حد از معنی در زندگی تهی نشده بود که امروز شده است. غرب با این نگبت و نخوت خواهینخواهی میپژمُرَد؛ پژمُرد فعلاً پلاسیدگیاش هنوز خوب بیرون نریخت. اهل فن این
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 19:48
هنگامی که دیدم آقای "تای دولا ساین" جوانِ رَپِر (=خوانندهی رَپ) مشهور آمریکا، مسلمان شد و نماز گُزارد و قرآن هدیه گرفت، اینجا خیلی به شوق آمدم. اساساً من تشرُّف به اسلام اشخاص نوورود را شورانگیزترین لحظات میدانم. ماها که همان زادهشدن از بطن مادر، مشرف به دین مبین بودیم و این خدای باری را بارها شکر گُزاردن دارد، ولی هنگامی انسانی از دور داوطلب ورود به دینِ «...یَعْلو و لایُعْلی عَلَیه» میشود (حرفی از پیغمبر اکرم ص اینجا که اسلام برتری پیدا میکند و چیزی بر اسلام پیروز نمیشود) پرشورترین احساس، او را احاطه میکند.
راست گفتند به ساین خیل از مخاطبان، که "به اسلام خوش آمدی ساین". تو حالا آقا ساین یک میلیارد و اندی برادر و خواهر در جهان داری.
راستی تیتر و عکس روزنامهی همشهری چاپ امروز (۹ آذر ۱۴۰۲) هم انعکاس حِرفهای هست از یک حَرف؛ ازین حَرف رهبر معظم:
«خصوصیت اول غرب آسیای جدید، آمریکازدایی یعنی نفی سلطه آمریکا بر منطقه است که البته این به معنی قطع روابط سیاسی کشورها با آمریکا نیست، بلکه به معنی زائلشدن قدرت و تسلط سیاسی آمریکاست و همانگونه که میبینیم برخی کشورهای صددرصد تابع هم، در حال زاویهگرفتن با آمریکا هستند.»
به قول مرحوم امام اینجا «تا وقتی آمریکا آدم نشود،...» این حرکتِ پُرپتانسیل (=پرتوان) مقاومت و مداومت در منطقه، ادامه مییاید. دامنهی دارابی.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 15:57
یکی از مؤلفهها در پایداری و پویایی روابط، داشتن "تفاهم" است. حالا مگر تعریف تفاهم چی هست که روی آن بحث هست و بعض مواقع تنشُ سطح محبت، رو به فروکش؟ در یک جمله، چکیدهی تفاهم این است: "وجود (=داشتنِ) فهم مشترک، یا نزدیک به هم، در رابطه با یک موضوع" اینجا یعنی دو طرف، مقصود یکدیگر را میفهمند و قادرند تفاوتها را نیز تحمل کنند مثلاً هنگامی که باورهای یکدیگر را میپذیرند، تفاهم را با مسئلهی توافق اشتباه نگیرید. زیرا توافق یعنی تلاش برای رسیدن به یک فهم نزدیک به هم. در تفاهم؛ معمولاً دو نفر بدون اینکه تلاشی بکنند نظراتی شبیه به هم دارند؛ ولی در توافق، دو نفر باید سعی کنند آن هم با صرف انرژی زیاد، نظراتشان را به هم نزدیک کنند. شاید بشود گفت تعدیل سطح انتظارات عامل این مسئله است. دستیابی به تفاهم یک پیشزمینه هم باید داشته باشد و آن فراگیری روشهای صحیحِ ابرازِ "احساسات" است. بعضاً سختشان هست احساسات خود را ظاهر کنند و بر زبان و کلمه بیاورند. دو نفر کنار هم، واقعاً -نه صوراً- نیاز دارند تا از آن چه در دل و ذهن دیگری میگذرد، آگاه باشند تا بهتر به درک مشترک برسند.
به نظر من باید سور و ساتِ (=زاد و توشه ، خوار و بار) احساسات همواره پهن باشد. حال اگر قرار باشد افراد به جای بیان این احساسات و انتظارات، به ذهنخوانی علیهی هم روی بیاورند، ممکن است برداشتهای خلافواقع رخ دهد که عامل تضاد و تنش و فروکشی است. دستیابی به تفاهم به اعتقاد همگانی غیرممکن نیست! ولی ضروریست این دانایی شکل بگیرد که مقصود از تفاهم این نیست که دو نفر باید مثلِ هم، فکر کنند و هیچ اختلافنظری با یکدیگر نداشته باشند، بلکه این است که اختلافنظرهای افراد به عنوان یک پدیدهی طبیعی، باعث رشدیافتگی شود مشرو
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 15:57
به این زن زیر یک نگاه اندازید ببینید او تا چه حد از غایتِ مقدس این نظام آفرینش خارج است؛ وی "طالی غوتلیب" است؛ عضو کمیسیون سیاست خارجی و امنیت پارلمان اسرائیل. بخوانید چی گفت؟ "خون دشمنم مباح است، او متولد شده تا بمیرد." اینجا او ادامه داده که: "اِشغال کلمهی زنندهای نیست، ما باید شمال غزه را اشغال کنیم و در آن شهرک بسازیم." و سپس استناد کرد که: "طبق روایتها، این سرزمینها برای ماست و باید دقیقاً همین کار را انجام دهیم."
حالا پردازش حرفش: اول: خود باور دارد و مُعترف است اسراییل برای تأسیسش دست به اشغال فلسطین زد؛ آنان را یا کُشت، یا از وطن آواره کرد، یا از خانهی خود بیرون انداخت، یا به زندگی زجرآور در اردوگاهها مجبورشان ساخت. دوم: این تیپ اسرائیلی عقیده دارند فلسطین "ارضِ موعود" است که خدا به یهودیان -از نظرشان قوم برتر- داده شده است، پس به خود حقِ خدایی!!! میدهند که تمام ساکنان آن (چه مسلمان، چه مسیحی، چه لائیک و یا حتی کمونیست) را با کشتار و اشغال و اخراج، دچار رعب و وحشت و سازش سازند! سوم: این فکر که فلسطینی ذاتاً به دنیا آمده که به دست صهیونها کشته شود، بدترین -بخوانید پلیدترین- نگاه ایدئولوژیک است که اساساً سازمانِ تفکر اسرائیل را ساخته است. چهارم: ولی فکر نکردهاند وقتی قصد کردند دیگران را بکشند، دیگران -یعنی همان صاحبان وطن- دست به مقابله و مبارزه میزنند و خود را سازمان میبخشند و به دفاع در برابر آنان برمیخیزند حتی با سنگ و فَلاخَن (=به زبان محلیمان: دِکلَک دِرزین) و سپس با موشک و گردانهای مجهز عِزّالدین قَسّام. حقخواهان جهان هم به مددشان برمیخیزند تماماً، و خود دیدند چگونه باعث تفکر مقاومت پیچیده در منطقه شدند. پنجم: کسانی هم که در ایران، مقاومت را می
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 15:57
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 14:38
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام محضر هر شرافتمند. روزنامهی "یادگار امروز" چاپ ۳۰ آبان ۱۴۰۲ سخن از «استقبال سرد از کالابرگ» (=کوپن اسبق) زد. خُب علت معلوم است. دستکم از نظر من به شیشهفت علت:
یک: کالابرگ نسیه هست ولی پول نقد، نقد. دو: کالابرگ باید بروی سطح شهر ولی پول نقد، راحت میآد حسابت. سه: کالابرگ را قند میدهند و ظرفشویی ولی پول نقد، هر چه دل بخواهی. چهار: کالابرگ را فروشگاه خاص باید بروی نوبت ولی پول نقد، صف بی صف. پنج: کالابرگ کیفجیب نمیرود ولی پول نقد، میرود. شش: کالابرگ بارهای بُنجول و تاریخگذشته میدهند ولی پول نقد، نه، میشود آسوده رفت برای لوبیاپته سرِ قارن یا کوبیده در آن کُنج بازار نرگسیه. هفت: کالابرگ مال شکم و کالا و کُلاه و تقلا است ولی پول نقد، دستت بازِ باز است حتی برا سینما و تئاتر و تریاک!!!
پس مشخص است برای این ملت که وقتی هر روز نرخ کالا فرق دارد و بالا میرود و پایین نمیآید و حتی مرز وسط، چندهفتهای ثابت نمیمانَد و نرخ کوپن را هم گفتند قیمت سال قبل ملاک میمانَد ولی باز هم پول نقد برای ملت بهتر است و استقبال از کالابرگ، سرد. آخه چون با نقد، آزادِ آزاد میشود هر چه خرید؛ حتی روزنامهی سراسری "ایمان" (۳۰ آبان ۱۴۰۲) چاپ قم را که تیتر کرد در قم مردم دوبرابر کشور صدقه میدهند!! بگذرم. و نیز با یارانهی نقد میشود خیالتخت رفت شلوار "سهخط" حماسِ جبههی مقاومت خرید و رفت به خط و مشیء همان رزمندهی معروف "سهخط" که مظلومانه و مقتدرانه سرانجام در شانزده آبان به شهادت رسید.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 14:38
نوشتهی دامنه: به نام خدا. سلام. جا کجا بود؟! همین طور هردمبیل (=قَر قاطی) گلّه گلّه میکردند جایی مُسقّف (=سرپوشیدهی سقف دار) که چند شب بخوابیم تا تقسیم شویم! عینِ آغُل و آخور. باز بُز و گوسفند و شُتر، که لااقل چوپان و ساربان بالاش هست و چَرا و نُشخوارش هم برقرار. ما سرگردان و حیران که کجا میافتیم. تکاپو این بود تک نیفتی جایی، با رفیقت بری همسنگر بشی. تا تقسیم و پخش و پلا شدن، نه جایی درست و حسابی داشتی که دراز بکشی؛ و نه بالین که سَر بُگذاری. همان کلاهآهنی بالشتت بود که گردن را تا صبح خشک و چو مینمود. یک یَقلوی استیل کهنهی نظامی هم میدادند که پس از خوردن ناهار در آن، حتی آب دَمِ دست نبود که بتوان آن را شست و رُوفت.
یقلوی
من بارها با پارچه پاکش کردم گذاشتم کولهپشتیام و فردا با همان نشُشتهظرف صاف رفتم صف غذا. تازه، اگر کلاشینکُف را هم زودتر میدادند تمام افکارت میرفت رو اسلحه، که تک نزنند! (=عبارتی در جبهه، از رفتار کسانی که متاع دیگری را بهشوخ یا گاه بهجدّ میربودند) بگذرم. جبهه جایی بود که میشود گفت بوی قیامت از آن برمیخاست، طعم برزخ میشد از آن چشید و درسی فرادانشگاهی از آن میشد آموخت و آمیخت. هفتهی بسیج شد، من هم یک بسیجی عادی عادی عادیِ عصر دههی شصتی، رسمِ پاسِ این روزِ نیکو را بجا آوردم. نمیدانم هم، آوُردم یا نه نیاوُردم. بگذرم. دامنه دارابی.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 14:38